تبليغاتX
لنز2|جدیدترین زیباترین ها بهترین هاا
فعالیت این سایت طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد ،

من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن ...


**************************************

خدایا !
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت

*****************************************

اتوبیوگرافی !

در باغ « بی برگی » زادم

و در ثروت « فقر » غنی گشتم.

و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.

و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.

و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.

و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.

و از « دانش » ، طعامم دادند.

و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.

و از « مهر » نوازشم کردند.

و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.

و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.

و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.


************************************


پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

*********************************************

با لاله که گفت...

از دیده به جای اشک خون می آید

دل خون شده ، از دیده برون می آید

دل خون شد از این غصّه که از قصّه عشق

می دید که آهنگ جنون می آید

می رفت و دو چشم انتظارم بر راه

کان عمر که رفته ، باز چون می آید؟

با لاله که گفت حال ما را که چنین

دل سوخته و غرقه به خون می آید

کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمع

کز صحبت تو ، بوی جنون می آید


****************************************

آتش و دریا
من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟

هنگامی دستم را دراز کردم

که دستی نبود.

هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

که مخاطبی نداشتم.

و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!


*************************************************

دنیارا نگه دارید


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

*******************************************

 

نشان مرا بپرس"

ای که تو را در گذر نسل ها و عمر ها یافته ام
من نیز هر لحظه پیوندم را با زمین می گسلم.
با آسمان آشنا شو،
با ستارگان انس بگیر،
با آن ها معاشرت کن!
با ماه، رفیق شو،
با آسمان شب ها خو بگیر،
آن جا وطن ماست،
سرزمین آزادی ماست،
میعادگاه آزاد ماست.
من در هر ستاره، در جلوه هر مهتاب،
در عمق تیره هر شب،
در هر طلوع، در هر غروب،
چشم به راه آمدن تو ام.
بیا، هر شب بیا!
از ستاره ها نشان مرا بپرس،
از مهتاب سراغ مرا بگیر،
از سکوت کهکشان ها
زمزمه مهر جوی مرا با خود بشنو!
بیا، هر شب بیا!
در خلوت هر مهتاب، تنهایم.
در سایه هر شب، چشم به راهت گشوده ام.
در پس هر ستاره پنهانم.
در پس پرده هر ابر، در کمینم.
بر سر راه کهکشان ایستاده ام.
بر ساحل هر افق منتظرم
بیا، خورشید که رفت.
بیا، شب را تنها ممان.
تاریکی را بی من ممان.
من آنجا بر تو بیمناکم که با شب تنها نمانی،
با دیو شب تنها نمانی.
دیو شب بی رحم است، گرسنه است، وحشی است،
خطرناک است،
وحشتناک است.
پرنده معصوم و کوچک من!
آفتاب که رفت پرواز کن،
از روی خاک برخیز،
این خرابه غم زده را ترک کن!

__________________

ابرهای غم"
چه بارانی است در بیرون این اتاق!
باران؟
ابرهای همه غم های تاریخ،
یک باره بر سرم باریدن گرفته اند.
کسی نمی داند که در چه دردی و تبی
می سوزم و می نویسم!

__________________

سوتک"

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد،
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را.

__________________

او"

در دل سیاه شب
هر ستاره ای که سر می زند اوست.
چشمک هر ستاره ای
نگاه دزدانه اوست که مرا پیغام می دهد
که در زمین تنها نیستی
که مرا غروب نیست
مرا با تو جدایی نیست
مرا بی تو زندگانی نیست
مرا بی تو سرنوشتی نیست، سر گذشتی نیست.
هر ستاره ای مرا مژده ای است
که او هست، که اوست.
که او خورشید بی غروب من است
که او وصال بی فراق من است
که او حضور بی غیبت من است
که او همیشه هست
که او همه جا هست
که او در هرچه، در هرکه هست، هست.
که او در دم هر نفس من است
در کوبه هر نبض من است.
طعام هر طعامم اوست.
شهد هر شرابم اوست.
عطر هر یاسی نجوای اوست.
وزش هر نسیمی نوازش اوست
قطره هر شبنمی اشک اوست
عاشقی رنگ سمند او.
ابهت و دعا دست نیاز به سوی اوست.
آسمان پرتوی از سرور اوست.
مخمل ابر، گل پیکر اوست.
ساقه صبح، بر و بالایش
نغمه وحی خدا آوایش،
آرزو طرحی از اندامش.
مژده نقشی است ز پیغامش،
زندگی رایحه پیرهنش،سرود آفرینش"

"در آغاز هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه خدا بود."
و "کلمه"، بی زبانی که بخواندش،
و بی "اندیشه" ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با "نبودن" چگونه می توان "بودن"؟
و خدا بود و با او عدم،
و عدم گوش نداشت.
حرفت هایی هست برای "گفتن"،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.
و حرف هایی هست برای "نگفتن"،
حرف هایی که هرگز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمی آرند.
حرف هایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند.
و سرمایه ماورائی هر کسی
به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
حرف های بی تاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بی قرار آتشند
و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند.
کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی "مخاطب" خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و در صمیم "وجدان" او آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند.
و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش می کشند
و دمادم حریق های دهشتناک عذاب را می افروزند.
و خدا برای نگفتن، حرف های بسیار داشت،
که در بی کرانگی دلش موج می زد و بی قرارش می کرد.
وعدم چگونه می توانست "مخاطب" او باشد؟
هر کسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هر کسی دو تاست،
و خدا یکی بود.
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند، "هست".
هر کسی را نه بدان گونه که "هست"، احساس می کنند،
بدان گونه که "احساسش" می کنند، هست.
انسان یک "لفظ" است
که بر زبان آشنا می گذرد
و "بودن" خویش را از زبان دوست می شنود.

نویسنده :محسن| در :سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 |+ | موضوع: اس ام اس های دکتر علی شریعتی |